فصل سومفردا صبحش از شرکت تلفن کردم به هتل. ساعت حدود یازده صبح بود . مسئول پذیرش هتل »گفت که اون خانم همون دیشب یه ساعت بعد از ر فتن ما از اونجا رفته . خیلی ناراحت شدم .پرسیدم پیغامی براي ما نذاشت؟ که گفت یه پاکت اینجا گذاشته اما نگفت به شما بدم ش یا بهنیما خان. ازش تشکر کردم و گفتم فرق نداره، یا خودم یا نیما می آئیم و می گیرمش . خیلی« ناراحت تلفن رو قطع کردم و زنگ زدم به نیماالو نیما!نیما سلام. الوعده وفا!چه وعده اي؟!نیما امروز مگه پنجشنبه نیس؟چرا.نیما مگه قرار نیس خواستگار بیاد؟خب!نیما منم شب می آم اونجا.خیلی خب! بیا. زنگ زدم چیز دیگه اي بهت بگم.نیما چی شده؟شیوا رفته!نیما زنگ زدي هتل؟آره گفت شیوا همون دیشب از هتل رفته!نیما بهت چی گفتم دیشب؟! دیدي گفتم گول اینا رو نخور!« هیچی نگفتم »نیما حالا تو چرا ناراحتی؟ تو که هر کاري ازت برمی اومد، کردي! دیگه بقیه ش به تو مربوطنیس.آره. اما حیف شد. شاید می شد یه کاري براش بکنیم.نیما وقتی خودش همین زندگی رو دوست داره، به من و تو چه مربوطه!یه نامه م اونجا براي ما گذاشته.نیما براي ما؟!آره.نیما خب! بعد از شرکت می رم می گیرمش. شب یاعت چند خواستگارا می آن؟شب می آن دیگه ! چه می دونم چه ساعتی می آن . تو ساعت 6 بیا خونه ي ما. می گم، از یلد اخبري نیس؟نیما از کی؟!یلدا! یلدا! می گم بابات فکري نکرده؟!نیما چر ا. بابام صبحی می گفت برم چند هندونه و چند کیلو انار و آجیل بخرم که چند روزدیگه شب یلداس!باز شوخی کردي؟ می گم در مورد خواستگاري، بابات کاري نکرده؟نیما به من که چیزي نگفت.تو خودت چی؟ از دیشب تا حالال ندیدیش؟ یعنی می گم از پنجره ي اتاق ت ندیدیش؟نیما اگه بگم، اون وقت می گی دارم منت سرت می ذارم!جون من دیدیش؟!نیما تلسکوپه یادته؟ دبیرستان بودیم خریدمش؟!آره آره! یادمه!نیما رفتم از تو خرت و پرتام درش آوردم.خب!!می کردم! دیگه « رصدش » نیما بجون تو از دیشب که رفتم خونه تا ساعت پنج صبح داشتمدر اومد از بس چشم انداختم تو سوراخ این تسلکوپ وامونده! « رصد دونم »با تلسکوپ تو اتاق یلدا رو نگاه کردي؟!نیما خب آره دیگه! چشماي خودم که اشعه ي مادون قرمز نداره تو تاریکی چیزي ببینه!تو غلط کردي که تو اتاق یلدا رو نگاه کردي!نیما اِه...! غیرتی نشو بابا! چیزي که معلوم نبود!پس چی؟!نیما یادداشت کن تا ساعت به ساعت ش رو بهت بگن! ساعت دو و سی دقیقه بامداد، خر ...پف...! خر ... پف...! ساعت سه و چهل دقیقه ي بامداد، یه غلت زد و همچنان خر ... پف ...! خر...!پف...! ساعت چهار و بیست دقیقه ي بامداد، سوژه از این دنده به اون دنده شد و کما فیالسابق خر ... پف...! خر ...! پف...! متاسفانه بعد از ساعت چهار و بیست دقیقه م، منجم خوابشگرفته و رفته تو چرت!داشتی چرت و پرت می گفتی؟!نیما مرتیکه! دیشب ساعت 2 نصفه شبف گشت امداد و کمک رسانی و دستگیري از دخترانفریب خورده ي شهر تموم شده و اومدم خونه ! اون وقت شب، یلدا هفت پادشاه رو خواب دیده !دیگه چی شور زیر نظر بگیرم؟!اصلا تو حق نداري اتاق خواب یلدا رو نگاه کنی!نیما پس بعدش چه اخباري رو واسه شما نقل کنم؟!اصلا هیچی!نیما میل خودته. در هر صورت رصد خونه ي ما شبانه روز آماده ي خدمت به شما ستارهشناسان و محققان محترمه ! با یه تلفن سفارش پذیرفته می شه و هر جایی رو که خواستین مارصد می کنیم!حالا احیانا اگه مثلا اومد تو حیاط و چشم تو بهش افتاد، عیبی نداره که یه نگاه به من بکنی وبه من بگی!نیما اینطوري نمی شه برادر! یا غیرت یا تحقیق! دست و بال محقق و پژوهشگرو که نبایدبست! غیرتت قبول نمی کنه، بگو ما پژوهش رو بذاریم کنار!ببینم! مگه تو، تو اون شرکت وامونده کاري نداري که بکنی؟ یه ساع ت دار چرت و پرت میگی! برو به کارت برس دیگه!نیما انگار شما به من تلفن کردي ها!غلط کردم بابا! ساعت 6 یادت نره. خداحافظ!تلفن رو قطع کردم و مشغول کار شدم. ساعت 2 کارم تموم شد و رفتم پیش پدرم و بهش »گفتم که می رم خونه . از شرکت رفتم بیرون و سوار ماشین ش دم و رفتم همون هتل دیشبی و ازمسئول پذیرش نامه اي رو که شیوا گذاشته بود گرفتم . وقتی خواستم حساب هتل رو بدم، بهمگفت که اون خانم خودش حساب کرده ! دیگه حسابی تعجب کردم ! یعنی پول از کجا آورده؟ 1رفتم تو ماشین و پاکت رو وا کردم. توش فقط یه شماره ي موبایل بود! پس انگار نیما راست میگفت! حسابی گول خورده بودم ! شماره رو گرفتم حد اقل یه چیزي بهش بگم که دلم راحت بشه !« تاز زنگ زدم و موبایل رو جواب داد، گفتمسلام. فهیمه خانمف شیوا خانم، شهره خانم، لیلا خانم، یا هر چی دیگه ...، خودتون هستین؟سلام سیاوش یا نیمه یا هر چی دیگه ...!من سیاوشم. همین یه اسمم دارم.پس سلام سیاوش.ببینم خانم، دلم می خواست تا صداتون رو شنیدم خیلی چیزا بهتون بگم که چیزاي خوبی منبودن! اما حالا پشیمون شدم . من نمی دونم چیکاره اي ! نمی خوام بدونم ! فقط امیدوارم که بهحرفاي دیشبم فکر بکنی. خدا حافظ!نه! قطع نکن! کارت دارم!بفرمائین.اگه حرفاي دیشبت روم تاثیر نداشت که شماره ام رو برات نمی ذاشتیم ! باور کن که حرفاتتوم اثر کرده 1 به کی قسک بخورم که باور کنی؟!« یه لحظه رفتم تو فکر. شاید راست می گفت »الو! الو! سیاوش!احتیاج به قسم خوردن نیس. امیدوارم همینطور باشه که گفتی.حالا بازم می خواي کمکم کنی؟«! بازم مکث کردم. انگار داشت راست می گفت »اگه واقعا بتونم بهت کمک کنم،آؤه.می خوام ببینمت. بیا به این آدرسی که می گم.« آدرسش رو داد. یه جا توي شهرك ... بود. تو یه مجتمع. یادداشت کردم که گفتآ امشب سعت 7 منتظرتم. نیما رو هم با خدت بیار.ساعت7 نمی تونم.هر وقت خواستی بیا.دیرتر بشه عیبی نداره؟نه، گفتم که! هر وقت خواستی. فقط حتما بیا. باشه؟باشه.قول می دي؟قول می دم.سیاوش! خیلی چیرا به قول تو بستگی داره ها!می آم.منتظرم.خداحافظ.خداحافظ.تلفن رو قطع کردم. خودم باورم نمی شد که حرفام انقدر تو یه نفر اثر کرده باشه ! زنگ زدم »ادامه دارد..یه رنگ و پر رنگ!!! آدم تو این زمونه پررو باشه. اما دو رو نباشه!! اکثر آدمای پررو ، یه رو بیشتر ندارن. اونم همون روی پررو شونه اما اکثر آدمای دوروپشت همون نقاب یه روئیشونیه دهلیز ِ هزارتو دارن!آدم تو این زمونه پررو باشه،اما باز آدم باشه!!!پاسخ با نقل قولتشکرها از این نوشته :sara_30nama05.03.2008#7sara-l كاربر خيلي فعالتاریخ عضویت 30.11.2006نوشته ها 1,385تشکر5,324تشکر شده 7,003 بار در 2,800 پستزنگ زدم »« به نیما. پدرش بود. گفته رفته خونه. زنگ زدم به موبایلشالو، نیما.نیما سلام، کجایی؟دارم می رم خونه. تو کجایی؟نیما دارم می رم هتل.نرو! من نامه رو گرفتم.نیما خوندي؟آره. یه شماره ي موبایل بود.نیما خب!اولش می خواستم زنگ نزنم و پاره اش کنم و بندازمش دور!نیما انگور خوب همیشه نصیب شغال می شه!چی؟نیما هیچی، بگو! خط رو خط افتاده.ولی بعدش زنگ زدم. می خواستم چند تا فحش بدم و قطع کنم.نیما غلط می کردي!چی؟!نیما بابا خط رو خط افتاده!غلط کردي! صداي تو بود!نیما بالاخره چی شد؟هیچی. تا اومدم حرف بزنم و یه چیزي بهش بگم دیدم انگار حرفاي دیشبم روش اثر کرده !یعنی خودش گفت! گفت خیلی حرفات روم اثر کرده!نیما مرده شور اون نصایح بی موقع ت رو ببرن!این یکی رو که دیگه خودت بودي! خط رو خط که نیافتاده!نیما چی داري می گی؟! دارم از زیر پل رد می شم اینطوري می شه.بابا یکی داره حرفامونو گوش می دهد و هی یه چیزایی وسط ش می گه! انگار فحش می ده!نیما ولش کن! بگو ببینم بعدش چی شد.هیچی، امنشب من و ترو دعوت کرد خونه ش. خونه ش تو شهرك...نیما به به! به به به این بخت بلند!یعنی چی؟نیمل ت یعنی اینکه خیلی خوشحالم که دیشب بیخودي وقت مونو تلف نکردیم!آره. انگار می خواد من واسطه شم که برگرده خونه شون! انگار واقعا حرفام توش اثر کرده!۶نیما ت قوي ترین داروهاي دنیام انقدر زود اثر نمی کنه به آدم . فکر کنم تا اثر کنه، چند روزيوقت داشته باشیم!آره. گوش شیطون کر انگار سر عقل اومده!نیما پاي شیطون رو چرا وسط می کشی؟! ولش کن! من خودم هستم!چی؟!نیما ت هیچی بابا می گم امشب که نمی تونیم بریم! مگه قرار نیس خواستگار بیاد؟چر ا. ولی اونا زود می رن . یعنی واسه شام نمی مونن . یه شیوام گفتم که ممکنه دیر بیاییم . گفتهر وقت خواستین بیاین.نیما به به به این شب نشینی که محدودیت زمانی م نداره!یعنی چی؟!نیما می گم یعنی خیلی خوبه که می تونیم هم به برنامه ي خواستگاري برسیم و هم به چیزايخیر!آره، خیلی خوب شد.نیما حالا وقتی رفتیم بهترم می شه!چطور؟!نیما یعنی می گم این شهرك ... خیلی جاي خوبی یه! یه محیط بسیار مناسبه براي رشد وباروري هر چیز خوب و خیر و خوشه ! می گم یادت باشه اون دست خیرت رو هم با خودتبیاري! منم می آرم! کاري نداري؟نفهمیدم چی می گه ! باهاش خداحافظی کردم و رفتم خونه . تا رسیدم یه دوش گرفتم و رفتم »خوابیدم. ساعت نزدیک 5 بود که بیدار شدم . تا لباش پوشیدم دیدم زنگ زدن . نیما بود . رفتم« تو حیاط . تا رسید بهش گفتممگه قرار نبود ساعت 6 بیاي؟نیما زودتر اومدم اگه کاري باشه کمک کنم. یعنی اون دسته هه رو هم آوردم.چی رو آوردي؟!نیما همون دست خیرمو دیگه!نیما، قول دادي که آبرو ریزي نکنی ها!نیما نه بجون تو. خیالت راحت باشه. حالا سیما کجاس؟بیمارستانه. هنوز نیومده.نیما راست میگی تو که خبر از خواستگاري نداره؟دیوونه اي ها!نیما خب! بریم تو.« تا دوتایی رفتیم تو خونه و مادرم نیما رو دید گفت »اینو چرا امروز آوردي اینجا؟!نیما سلام زهره خانم، اینو آوردي یعنی چی؟! مگه می شه این طفلک تو مراسم خواستگاريخواهرش شرکت نداشته باشه! حرفا می زنین ها!مادرم ترو می گم!!نیما منو می گین؟! آهان! اومدم زیر بال و پرتون رو بگیرم و کمک کنم.مادرم لازم نکرده کمک کنی! برو خونه تون دو سه ساعت دیگه بیا.نیما مگه من چیکار به کار کسی دارم زهره خانم؟! بخدا یه گوشه می شینم و نگاه می کنم! اگهاز دیوار صدا در اودمد، از منم در می آد ! راستش می خوام ببینم مراسم خواستگاري چه جوريیه!مادرم پدر سوخته هنوز جریان اون یکی خواستگاره مشکوکه! همون همسایه ته کوچه مون!« نیما همونجور حالت مظلوم بخودش گرفته بود و فقط به مادرم نگاه می کرد که مادرم گفت »معلوم نشد کدوم پدر سوخته زنگ زده بود بهشون و چی گفته بود که خواستگاري که نیومدنهیچی، دیگه تو خیابون جواب سلام مون رو هم نمی دن!نیما آخه به من چه مربوطه زهره خانم جون؟! اصلا من اون دفعه از کجا می دونستم که آقايزرین می خواد بیاد خواستگاري سیما خانم؟! آخه چرا بهتون نا حق می زنین؟ ازتون نمیگذرم بهخدا! باید پس فردا اینا رو جواب بدین ها ! بخدا نیت من خیره. اومدم بلکه بتونم یه کاري بکنم !به جون مادرم اگه دروغ بگم!مادرم منم می دونم که تو اومدي که یه کارایی بکنی! اما نه کار خیر! ا ز تو کار خیر بر نمیآد!به! پس کاشکی دیشب بودن و می دیدین که ...اِ ه...! چی داري می گی نیما؟!مادرم نیما جون، من ترو خیلی دوست دارم. مثل سیاوش دوستت دارم. اما یه امشب رو بروخونه تون بذار این مراسم به خیر و خوشی تموم بشه بره پی کارش.نیما شما اگه راست می گین و منو دوست دارین، چرا براي سیما خانم خواستگار پیدا میکنین؟مادرم من پیدا نکردم. خودشون پیدا شدن. منم تو رو درباسی افتادم و مجبور شدم که بذارمبیان . سیمام اصلا خب نداره . راستش از این پسره م زیاد خوشم نمی آد ولی نتونستم بهشون نهبگم. حالام یه ساعت می آن و می رن. سیمام که فعلا خیال شوهر کردن نداره. والسلام.نیما حالا چه عیبی داره که منم یه گوشه اتاق بشینم؟« مادرم با خنده گفت »عیب ش اینکه تو نمی تونی ساکت باشی. می ترسم یه شري به پا کنی.نیما خبر بابامو برام بیارن اگه من شر بپا کنم ! اصلا من می رم تو آشپزخونه استکان نعلبکی هارو می شورم و تا خواستگارا نرفتن از اون تو بیرون نمی آم، خوبه؟مادرم من نمی فهمم تو با این سمجی و زبون چرب و نرمت، چطوري تا حالا نتونستی ایندختره سیما رو خام کنی وباهاش عروسی کنی؟!نیما از بس مثل شما یه دنده و لجبازه پدر سگ!مادرم تف بهت بیاد بی شرف!مادرم اینو گفت و بامدمپایی دنبال نیما کرد و اونم در رفت طرف حیاط که سینه به سینه »« خورد به پدرم! پدرم که مات ونا رو نگاه می کرد، گفتچرا همچین می کنین؟!« نیما که سیده بود ته حیاط، گفت »عمو اونقدر که من از زهره خانم تو زندگیم کتک خوردم، از ننه باباي خودم نخوردم بخدا!پدرم ت خانم چیکارش داري؟!« مادرم که می خندید گفت »آخه تو نمی دونی که این چی می گه؟!نیما بخدا از بچگی این زهره خانم منو کتک زده! بابا آخه من دیگه بزرگ شدم! مرد گنده روکه دیگه نمی زنن! یکی ببینه، چی می گه!مادرم واسه من هنوز همون پسر بچه اي! حق نداري بیاي تو خونه 1 همونجا تو حیاط بمون!نیما چشم. اما شمام بدونین زهره خانم، نتیجه همیشه نتیجه ي معکوس داشته ! اونم تنبیهبدنی! تشویقه که سطح تربیت رو می بره بالا!» مادرم خندید و با پدرم رفتن تو. نیما هنوز تو حیاط واستاده بود. به گفتم »بیا بریم تو.نیما نه، الان بیام بازم دنبالم می کنه!بیا منضامن ت می شم کاري ت نداشته باشه.نیما برو گمشو! من خودم از بچه گی همیشه ضامن می شدم که تو کتک نخوري ! زهره خانمیه ربع دیگه اصلا یادش می ره که جریان چی بوده! تو برو فعلا دو تا چایی وردار بیار.بیا تو. می گم کاري ت نداره!نیما الان زوده بیام. برو دو تا چایی بیار بخوریم بعد. الان بیام بازم دنبالم می کنهخنده م گرفت! مثل بچه گی هاش حرف می زد مرد گنده ! بچه گی هاشم همینجوري بود. می »اومد خونه ي ما و یه شري بپا می کرد و مادرم با لنگه کفش دنبالش می کرد و اونم یا در میرفت تو حیاط یا می رفت بالا پشت بودم و می پرید رو پشت بودم بغلی ! بعدش وقتی مادرمولش می کرد و می رفت، به منمی گفت که برم و واسه خودمون خوراکی بیارم . منم می رفتم ومی آوردم و وقتی خوراکی هامون تموم می شد، دیگه مادرم یادش رفته بود می خواسته کتکش« ! بزنهبیا بریم تو! آخه جلو همسایه آبرو براي ما نذاشتی! این کارا چیه می کنی؟!نیما برو دو تا چایی بیار بخوریم که اینجا تو حیاط خیلی مزه می ده.تو همین موقع سیما باکلید در حیاط رو وا کرد و اومد تو و تا ماها رو دید سلا کرد و به نیما »« گفتتو حیاط چیکار می کنین؟نیما داشتیم بازهره خانم گرگم به هوا بازي می کردیم، باباتون اومد و بازي مون رو بهم زد!سیما چی می گی؟!« سیما که می خندید، به من نگاه کرد که گفتم »یه چیزي به مامان گفت، اونم با دمپایی دنبالش کرد! بهش گفته حق نداري بیاي تو!سیما حالا کجان؟نیما رفتن تو. بازي مون رو باباتون بهم زد و دست زهره خانم رو گرفت و رفت تو خونه! خیلیحسوده این باباتون سیما خانم!« سیما با خنده رفت طرف نیما و گفت »بیاین بریم تو. من ضمانت تون رو می کنم.نیما نمی شهضمانت م رو بکنین اما دو تایی همینجا بمونیم؟زهر مار! بیا رو تو خونه!سه تایی به خنده و شوخی رفتیم تو خونه، مثل دوران بچه گی 1 تارسیدیم تو مادرم به سیما »« گفتزود بدو یه حموم بکن که مهمون داریم! با این سر و وضع زشته جلوشون بیاي!نیما حموم برا چی؟! دختره همینجوري مثل گل می مونه!سیما مگه کی می خواد بیاد؟مادرم خوانواده ي شفیق.« سیما یه نگاهی کرد و گفت »شفیق؟! چطور یه دفعه یادما کردن؟ اونا که خیلی وقت بود ازشون خبريمادرم هیچی بابا. می خوان بیان دیدن پدرت. چیز مهمی نیس.نیما تآره بابا، می خ وان بیان یه تک پا باباتون رو خواستگاري کنن و برن ! باباي دم بخت داشتناین رفت و آمدها رو هم داره دیگه!مادرم باز تو حرف زدي!« پدرم غش کرده بود از خنده که نیما گفت »بخدا می خوام یواش یواش حالی این سیما خانم کنم که قراره براش خواستگار بیاد! یه دفعهبگیم جا می خوره!سیما ت براي من خواستگار بیاد؟! پسر اقاي شفیق؟!نیما کدوم شفیق؟ همونکنه پسرش اسمش کوروشه؟ مگه با نامزدش بهم زد؟!پدرم مگه نامزد داشت کوروش؟!نیما آره، یه سال و نیمی م با هم بودن. دخترهخاك بر سر بهانه هاي بیخودي گرفت ونامزدي شونو بهم زد.« پدرم که می خندید گفت »سر چی بهم خورد نامزدي شون؟گن » نیما می گفت کوروش خان شیکمش گنده س! آخه اینم شد بهانه؟! خب می تونست یهبراش بخره و بده کوروش خان ببنده و شیکمش بره تو ! شیکمی م نداره بیچاره 1 نگاه کنی «شیش ماهه بیشتر نشون نمی ده!« من و سیما و پدرم زدیم زیر خنده »نیما سیما خانم زودتر برین کارهاتون رو بکنین و بیایین که الان پیداشون می شه ها! فقط خداکنه جوراباشو عوض کرده باشه کوروش خان . گلاب به روتون پاهاش قاعده ي پاي شتر بو میده! البته اینم نمی تونه عیب مرد باشه!«! سیما از خنده نشست رو مبل »نیما گرفتین نشستین سیما خانم؟ ! دیر می شه ها! راستی سیاوش یادت باشه یه جعبه دستمالکاغذي بزاري رو میز جلو کوروش خان ! طفلک تا حرف می زنه نمی دون چرا گوشه ي لباشکف جمع می شه!اه...! حالمون رو بهم زدي نیما!سیما و پدرم مرده بودن از خنده! مادرمم داشت می خندید اما خود کور شدش یه لبخندم »« ! نمی زدنیما زهره خانم همه چی حاضره؟ کاشکی یه جعبه خرمام می گرفتین ! کوروش خان خیلی خرمادوست داره . اون روز که ختم اقاي توکلی بود، تو سالت این کوروش خان بغل من نشسته بودطفلک گویا گرسنه بود، یه دیس خرما خورد! دست نوچ ش رو هم می لیسید و بعد با شلوارشپاك می کرد!« همه زدیم زیر خنده »نیما کوروش خان ماشااله وقتی چیز می خوره، آدم به هوس می افته! خرماها رو که می خوردهمچین ملچ ملچ می کرد که یارو مداحه روضه رو قطع کرد و صداي بلند گو رو زیاد کرد کهصدا به مردم برسه!« داشتیم می خندیدیم که زنگ زدن. آیفون بغل نیما بود که زود ورداشت و »کیه؟بجا نمی آرم!ببخشین صداتون نمی آد!انگار اشتباهی زنگ رو زدین!« آیفون رو گذاشت و گفت »داشتم چی می گفتم؟مادرم کی بود؟!« رفیقم » نیما نمی دونم، یکی بود می گفت منمادرم اوا! خدا مرگم بده! گفته من شفیقم!مادرم پرید و رفت طرف آیفون . ماها مرده بودیم از خنده ! مادرم در رو وا کرد و به نیما »« گفتبیا برو خونه تون! می دونستم تو بالاخره یه شري بپا می کنی! بیا برو ببینم!نیما الان که نمی تونم جلو اینا بدوام برم زهره خانم. بذارین بیان تو بشینن، بعد من میرم.مادرم از دست تو یه خواستگار جرات نمی کنه پاشو بذاره تو این خونه!نیما زشته بخد ا! صداتون می ره بیرون ها! برین جلو حداقل استقبالشون ! دخترتون خواستگارنداره به من چه مربوطه!مادرم بذار اینا بیا و برن، من می دونم و تو!خلاصه مادرم رفت به استقبال مهمونا و یه خرده بعد با هم اومدن تو خونه و سلام و »احوالپرسی شروع شد و تا کوروش خان که یه جوون حدود سی ساله بود رسید جلوي نیما و« باهاش سلام و احوالپرسی کرد، نیما همونجور که باهاش دست می داد گفتخوبین شما کوروش خان؟ این یه ساله که ندیدم تون چه داغون شدین ! حتما از مشغله زیاده !بفرمائین تو! خیلی خوش آمدین.بیچاره کوروش دمغ شد اما بروي خودش نیاورد وشروع کرد یا بقیه سلام و علیک کردن و »همگی رفتن تو سالن و نشستن . من مخصوصا رفتم کنار نیما که اگه خواست کاري بکنه و یاچیزي بگهف حواسم بهش با شه. می دونستم اونقدر سیما رو دوست داره که براي بهم زدنخواستگاري از هیچ کاري رو برگردون نیس ! خلاصه همه نشستن و من برگشتم با آقاي شفیقکه این طرفم نشسته بود احوالپرسی کردم، کمی حرف زدیم که یه دفعه متوجه شدم نیما بغلمنیس! یه خرده صبر کردم، اومدم بلند شم که نیما با یه سینی چایی پیداش شد ! مادرم لبش روگاز گرفت و به نیما چشم غره رفت ! اما نیما سرش به کار خودش گرم بود . به همه چایی تعارفکرد غیر از کوروش بدبخ ! آخر از همه سینی رو برد جلوي کوروش! مادر کوروش یه خرده بعد« گفتپس سیما خانم کجا تشریف دارن؟« تا مادرم اومد جواب بده که نیما گفت »همین پیش پاي شما تشریف آوردم . یه خرده خسته بودن، رفتن کمی دراز بکشن که سر حالبیان! تا شما چایی تون رو میل کنین و دهن تون رو شیرین بفرمائین، می آن خدمتتون!پدرم که داشت از خنده می ترکید بلند شد و به هواي اینکه سیما رو صدا ک نه رفت از سالن »بیرون! من به این کاراي نیما عادت داشتم و می تونستم جلوي خنده م رو بگیرم . آقاي شفیق وخانمش و کوروش یه نگاهی بهم کردن و هیچی نگفتن . مادرم داشت حرص می خورد که نیمابلند شد و شیرینی رو ورداشت و به همه تعارف کرد و آخرش آورد جلوي کوروش . کوروشیکی ورداشت اما نیما به زور چند تا شیرینی گذاشت تو بشقابش و گذاشت رومیزي که جلويکوروش بود . موروش بدبختم یه حساب اینکه نیما داره بهش محبت می کنه ازش تشکر کرد !نیما تا نشست، شروع کرد به میوه پوست کندن . همونجور که با کوروش حرف می زد، تند تندسیب و پرتغال نارنگی و خیار و کیوي و موزم براش پوست کند و دو تا بسقاب رو پر کرد وگذاشت جلوي کوروش ! بیچاره ي کوروشم هی ازش تشکر می کرد . اونقدر به حرفش کشیدهبود و از کارش و قدیم ها و این چیزا حرف زد که کوروش وقت نمی کرد جواب بده ! یه خردهبعد نیما بلند شد و یه زیر دستی م شکلات پر کرد و اونم گذاشت جلوي کوروش و بعد شروعکرد به تعارف کردن . بعدشم دستاش رو باچند تا دستمال کاغذي پاك کرد و دستمال ها رومچاله کرد و گذاشت گوشه ي میز کوروش بیچاره ! من یه وقت متوجه شدم که رومیزي کهجلوي کوروشه، دو تا بشقاب پر میوه ویه بشقاب پر شیرینی و یه بشقاب پر شکلاته ! چند تا« دستمالم جلوشه! آروم در گوش نیما گفتمنیما بسه! بشین دیگه!بذار بخوره پدر سگ کچل! نوش جونش!تو همین موقع سیما و پدرم اومدن تو و همه بلند شدن و سلام و علیک! انگار جریان چایی »آوردن رو پدرم براي سیما تعریف کرده بود که سیما آماده ي خندیدن بود . تا رسید و با همهسلام و علیک کرد و تا چشمش افتاد رومیزي که جلوي کوروش بود اون همه شیرینی و میوه رو« دید، نزدیک بود بزنه زیر خنده! زود گفتمسیما یادته یه بار که کوروش اومده بود خونه ي ما، موقع بازي کردن من افتادم تو حوض؟!یه دفعه سیما زد زیر خنده و مثلا از یادآوري اون خاطره خندید ! منم مخصوصا اینو گفتم . »چون دیدم دیگه سیما نمی تونه جلوي خودشو بگیره و اگرم بیخودي بخنده، زشته . خلاصه سیمااومد روي مبلی که من قبلا نشسته بودم، نشست . تا من اومدم بغلش بشینم، نیما هول م دادکنار و خودش نشست بغل سیم ا! منم مجبوري رفتم رو مبل کناري نشستم . دوباره احوالپرسی ها« . شروع شد. کوروش چپ چپ به نیما نگاه می کردمادر کوروش خب سیما جون چطوري؟ شنیدم تو جراحی براي خودت استادي شدي!« تا سیما اومد حرف بزنه، نیما گفت »بعله ! اونم چه استادي ! چند روز پیش آپاندیس واسه بابام عمل کردن شاهکار! امروز آپاندیسعمل نکرده، فرداش بابام تو مسابقه ي دو شرکت کرد!شفیق مگه جناب ذکاوت هنوز می دوئن؟!نیما بغله! البته دنبال مامانم!« همه زدن زیرخنده که مادر کوروش به سیما گفت »وقاعا که خانمی شدي واسه خودت! هم خوشگل، هم خانم، هم تحصیل کرده!« تا اینو گفت، نیما سرشو آورد در گوش منو و آروم گفت »رو بخارونه! « اونجاش » پاشو زود به سیما بگو« آروم بهش گفتم »چی کار کنه؟!نیما اونجاشو بخارونه.کجاشو؟!نیما اِه... ! مادر کوروش چشمش شوره! یه دفعه سیما چشم می خوره ها!سیما اونجارو بخارونه؟!نیما پس من برم اونجاشو بخارونم؟! باید خودش بخارونه دیگه!زهر مار مرتیکه ي خر!شفیق خب سیاوش خان شما چطورین؟ کجا بسلامتی مشغولین؟خوبم، خیلی ممنون. شرکت پدرم هستممادر کوروش ایشااله بسلامتی همین روزا یه دستی م باید براي شما بلند کنیم.نیما مگه خودش چلاقه خانم شفیق؟!« همه زدن زیر خنده. سیما که فقط منتظر بود این نیما یه چیزي بگه و اونم بخنده »مادر کوروش آخه دیگه دیر می شه . انگار خودش خیال زن گرفتن نداره. اینه که باید ماهابراش دست بلند کنیم.نیما احتیاج نیس. خودش بلند کرده!« کوروش که حواسش فقط به سیما بود یه دفعه گفت »چی رو؟نیما خاك تو گور بی حیات کنن! خب دستش رو دیگه!دوباره همه زدن زیر خنده. کوروش بدبخت از خجالت سرخ شد . منم داشتم می خندیدم که »دیدم نیما داره به سیما می کنه و میز جلوي کوروش رو بهش نشون می ده که پر میوه وشیرینی« بود! سیمام نگاه می کرد و می خندید! آروم به نیما گفتمنیما زشته! قول داده بودي که آبروریزي نکنی!« جوابم رو نداد و به آقاي شفیق گفت »کوروش جون از آخرین بار که دیدمش یه خرده فرق کرده. انگار یه خرده موهاش ریخته!شفیق خب زندگی یه دیگه نیما جو ن. معمولا آقایون زود موهاشون میریزه کچل می شن !منحصر به کوروشم نیس. نوبتی یه.نیما کوروش جون که کچل نیس! پیشونیش یه خرده بلنده!« دوباره همه زدن زیر خنده، کوروش براي اینکه تلافی کنه گفت »نیما جون تو هنوزم مثل قدیما همه ش خونه ي سیاوش اینایی؟ اصلا خونه ي خودتون نمیري؟نیما چر ا. گاهی یه سري خونه مون می زنم. اتفاقا امروز جایی کار داشتم ولی سیاوش زنگ زدگفت بیا که قرار کوروش بیاد خونه مون . گفت بیا یه خرده بخندیم! البته به یاد بچه گی ها !یادت می آد اون موقع ها سر به سرت میذاشتیم قهر می کردي می رفتی مامان ت رو میاوردي؟ چه روزاي خوبی بود بجون تو! یادش بخیر!« بعد رو کرد به همه و گفت «یادمه یه بار یه ملخ گرفته بودم و انداختمش تو تن کوروش ! یه جیغی کشید که نگو! البته یهکار بدیم کرد تو شلوارش!« همه زدیم زیر خنده »١۵نیما تا چند سال بهش می گفتیم شاشو شاشو ش رمنده جارو به دمب ش بنده سر همین م چهکتکی از بابام خوردم! یعنی کوروش به مامانش گفت و خانم شفیقم شکایتم رو به بابام کرد واونم یه کتک مفص به من زد! چه روزاي خوبی بود!دوباره همه زدن زیر خنده و بیچاره کوروش خودشو جمع و جور کرد و دیگه هیچی نگفت. »« پدرم براي این که حرف رو عوض کرده باشه گفتخب، کوروش خان کجا شاغل هستین شما؟کوروش تو کار حمل و نقل م.نیما مسافر کشی می کنی؟!کوروش حمل و نقل کامیون!نیما راننده کامیونی؟!مادر کوروش شرکت حمل و نقل داره نیما جون!نیما آهان! دیدم ماشااله شکل و هیبت کامیوندارا رو پیدا کرده! نگو افتاده تو کار حمل و نقل وجابجایی! نه، در آمدش خیلی خوبه.شفیق ت شکر خدا بد نیس.نیما اثاث مثاث بار می زنین؟شفیق اثاث مثاث چیه نیما جون؟ شرکت حمل و نقل ترانزیته!نیما آهان! خیلی عالیه! اصلا کامیونداري کار پردرآمدیه!« بعد برگشت آروم در گوش سیما گفت »شوهر آینده تون کامیونداره!سیما سرش رو انداخت پایین و خندید. کوروش و پدر مادرش چپ چپ به نیما نگاه می »« کردن! دیدم داره اوضاع ناجور می شه. آروم به نیما گفتمپاشو بریم بیرون کارت دارم.نیما خفه!مادرم براي اینکه حرف تو حرف بیاد، شروع کرد با مادر کوروش حرف زدن . اونا شروع »کردن با هم حرف زدن و پدرمم مشغول صحبت با آقاي شفیق شد که کوروش آروم به سیما« گفتسیما خانم می خواستم اگه اجازه بدین چند دقیقه تنهایی با شما صحبت کنم.نیما مگه می خواي حرف بدي بزنی که نباید ما بشنویم؟!کوروش ت نیما خان انگار شما از اینکه من اومدم اینجا ناراحتی؟نیما آره، ناراحتم!١۶کوروش چرا؟نیما براي اینکه پات رو زیادتر از گلیمت دراز کردي! جریان ملخه رو هم گفتم که قدیما یادتبیاد! اون موقعم زیادي دور و ور سیما می گشتی!این حرفا چیه نیما؟! زشته!کوروش اون وقتا بچه بودیم نیماخان!نیما آره کوروش خان! براي همینم مسئله با یه ملخ حل شد! بهتره که بري دنبال کارت . اینلقمه اندازه ي گلوي تو نیس!«! تا اومدم یه چیزي بگم؛ سیما بلند شد و از سالن رفت بیرون »کوروش یعنی هیچکس حق نداره بیاد خواستگاري سیما خانم؟نیما نع! تا جواب منو نداده نه.کوروش خود سیما خانم حق اظهار نظر نداره؟نیما سیما خانم تا قبل از اومدن شما اصلا خبر نداشته که قراره بیان خواستگاریش ! وگرنهبراتون پیغوم پسغوم می کرد که این همه راه رو زحمت نکشین بیاین!کوروش یعنی من حق ندارم چند دقیقه با خودش حرف بزنم؟نیما چرا! اما اگه جواب نه داد دیگه پیله نکن! باشه؟« تا کوروش اومد حرف بزنه، دوباره نیما گفت »ببین کوروش جون، من خواستگار پا به جفت سیمام ! اگرم تا حالا جلو نیومدم بخاطر اینه که بهسیما احترام می ذارم و نظرش برام مهمه . فعلا نم ی خواد ازدواج کنه . تو ام مثل من همین کاروبکن. اگه بهت گفت نه، برو دنبال کارت . یعنی می گم مثل قدیما بد پیله نباش! اون وقتام سیمانمی خواست با تو بازي کنه اما تو ول کن نبودي!کوروش حالا با اون وقتا فرق کرده. دیگه من اون بچه ي هفت هشت ساله نیستم!نیما منم نیستم. اما تو بد پیله اي!بابا این حرفا چیه؟! ناسلامتی شماها با هم رفیقین ! سیمام خودش می تونه براي زندگیشتصمیم بگیره.« هر دو ساکت شدن که یه خرده بعد کوروش به من گفت »تو چی می گی سیاوش؟ تو برادر سیمایی. فکر می کنی نظرت سیما چیه؟برو خودت ازش بپرس.کوروش تو بگو.بگم حرف منو قبول می کنی؟کوروش آره. تو همیشه راست می گفتی. حالام می دونم که حقیقت رو می گی.سیما فعلا قصد ازدواج نداره اما اگرم ازدواج کنه به احتمال نود درصد فقط به نیما جوابمثبت می ده، چون نیما رو دوست داره. حالا بازم می تونی بري خودت ازش بپرسی.» تو همین موقع سیما برگشت تو سالن و سرجاش نشست. تا نشست کوروش گفت «سیما خانم یه سوالی ازتون دارم.« سیما نذاشت حرفش تموم بشه و گفت »اگه در مورد ازدواجه، باید بگم که من فعلا تصمیمی براي ازدواج ندارم کوروش خان.اینو که سیما گفت، کورو ش سرش رو انداخت پایین و دیگه حرفی نزد. ده دقیقه بعدم به پدر «و مادرش اشاره کرد که بلند شن . مادرم هر چی اصرار کرد که براي شام بمونن، نموندن و« خداحافظی کردن. دم در، موقعی که با نیما داشتیم بدرقه شون می کردیم، برگت به نیما گفتما دو تا هنوز با هم دوستیم؟ سماجت که تو کارم نکردم؟نیما آره، دوستیم . منم بهت قول می دم که اگه سیما نخواست با من ازدواج کنه، از سر راهشبرم کنار. شایدم همون موقع بهت یه زنگ زدم.دو تایی با هم دست دادن و خداخافظی کردن و رفتن . وقتی برگشتیم تو خونه، مادرم به نیما »« گفتآتیشات رو سوزوندي؟نیما بعله.مادرم خیالت راحت شد.نیما آره الحمد الله.مادرم اگه ایندفعه کسی خواست بیاد خواستگاري چی بهش بگم؟نیما بابا چرا مردم رو تو زحمت می ندازین؟ همون پاي تلفن ردشون کنین برن دیگه!« تا اینو نیما گفت ، دست مادرم رفت به دمپایی ش که نیما در حال فرار گفت »ترو خدا تعارف نکنین که دیگه شام نمی مونم ! یه جا دیگه دعوتمون گرفتن! سیاوش بدو بریمکه دیر شد!« دنبالش راه افتادم که سیما تو حیاط صدامون کرد و اومد جلوي نیما و گفت »نیما خان واستا کارت دارم.نیما چشم.سیما ت این چه حرفایی بود که به کوروش گفتی؟نیما مگه چی گفتم سیما خانم؟!سیما من لقمه م؟!نیما اختیار دارین سیما خانم! شما گلین! تاج سرمائین!١٨سیما زبون بازي نکنین لطفا.نیما چشم.سیما وافعا نظر شما در مورد خانم ها اینه؟ شما زن رو به شکل یه چیزي یا شی می بینین کهمی شه تصاحبش کرد؟ شما فکر می کنین که اگه رقبا رو از میدون بدر کنین، دیگه حق و اختیاردارین که یک زن رو مالک بشین؟ یعنی کار به جایی رسیده که حتی ما زن ها در مورد ازدواجمحق انتخاب نداریم؟نیما این حرفا چیه سیما خانم؟!سیما مگه در عمل همینکاري رو شما نکردین؟نیما چرا والله!سیما این کار چه معنی می ده؟نیما آخه مگه تقصیر ماس؟سیما پس تقصیر کیه؟نیما ت تقصیر از فرهنگ مونه! از بچه گی به ما تو خونه گفتن تو مردي، تو مردي ! زن ضعیفه،زن ضعیفه! ماهام عادت کردیم که به خانمها به چشم یه چیز ضعیف نگاه کنیم!سیما جالبه!نیما بعله! حالا جالب تر این که همیشه براي ما پسر ها، امتیازات بیشتري قائل بودن. مثلا ماحق داشتیم با دوستا و رفقهامون بریم بیرون اما دخترا یه همچین حقی نداشتن ! ما حق داشتیم بادوستامون بریم سینما، اما دخترا یه همچین حقی نداشتن ! و از این قبیل امتیاز ! خب ، شماخودتون قضاوت کنین . بعد از اینکه ما پسرا بزرگ شدیم و شذیم یه مرد گنده، آیا نبایدبخودمون بقبولونیم که باید سهم بیشتري نسبت به خانم ها داشته باشیم؟« سیما نگاهش کرد و هیچی نگفت »نیما خب . حالا وقتی با یه دختر خانم ازدواج کردیم، دیگه حاضر نیستیم زندگی رو باهاشپنجاه پنجاه شریک بشیم که ! چرا؟ چون از بچگی به ما گفتن دخترا ضعیفن ! دخترا ترسوئن! تازهشعرم براشون ساختن! اجازه هس بخونم؟« سیما سرشو تکون داد »نیما پسرا شیرن، مثل شمشیرن دخترا موش ن، مثل خرگوش ن!ببخشین سیما خانم به شما نگفتم ها! یه این دختراي دیگه گفتم!سیما خب می فرمودین!نیما عرضم به ضحورتون که بعله، داشتم می گفتم. وقتی م که ازدواج کردیم، سهم بیشتري از١٩زندگی می خوایم! حالا براي گرفتن این اضافه سهم، خودمونم به دردسر می افتیم، چرا؟ چونهمسرمون م حاضر نیس از سهم ش به ما بده ! اون وقت ما مردا باید از زور بدنی و چیزايدیگه استفاده کنیم تا بتونیم این سهم اضافی رو ازش بگیریم ! به همین خاطر خودمونم دچارمشکل می شیم ! یعنی تو خونه همه ش جنگ و دعواس ! اعصاب مون خراب می شه ! زندگیبرامون جهنم می شه ! اما با تمام اینا باز م حاضر نیستم از اون سهم بیشتر چشم بپوشم ! بازمچرا؟ چون اون وقت فکر می کنیم که سرمون تو زندگی کلاه رفته ! حالا شما می تونین پیشخودتون این سهم اضافی رو ارزیابی کنین که چی هس؟ همسر مرد بدون اجازه ي شوهرش حقبیرون رفتن از خونه رو نداره . با اجازه شوهرش می تونه با دوستاش رفت و آمد کنه. چیزي میخواد بخره باید شوهرش اجازه بده، در هر مورد تصمیم نهایی بعهده ي شوهرشه و خیلی چیزايدیگه! جالب اینه که تقریبا اینا بصورت قانون در اومده ! مثلا یه زن بدون اجازه ي شوهرش نمیتونه پاسپورت بگیره و از کشور خارج بشه، اما مرد چرا ! جاش که قدم اول رو قانون ور میداشتو همونجور که قدم بدون رضایت شوهر، همسرش نمی تونه صاحب پاسپورت بشه، مرد همبدون رضایت همسرش نتونه پاسپورت بگیره . این عادلانه س! حالا تو کشوراي خارجی نمیدونم چه جوریه ! شاید هیچکدوم احتیاج به اجازه و رضایت همدیگه نداشته باشت اما اینم دستنیس! حالا خودتون قضاوت بفرمادین، من امروز فقط یه خرده از اون اضافه سهمم برداشتکردم!« سیما یه نگاهی بهش کرد و گفت »چیزاي قشنگی گفتین اما واقعا خودتون رو مستحق این اضافه سهم می دونین؟نیما من به گور پدرم می خندم که بدونم! اصلا بیست درصد سهم منم مال شما!« سیما خندید و گفت »ببخشین وقت تونو گرفتم. خداحافظ.نیما ت به خدا سپردم تون . ایشالخ یه خرده سهمی که ازتون خوردم، چرك و خون بشه و از زیرناخن هام بیاد بیرون! ایشااله حناق بشه بیخ گلومو بگیره! ایشااله ...هوي چه خبرته ؟!« سیما برگشت و بهش خندید »نیما ایشااله مثل مرغ حق تا صبح حق حق بزنم و خونه بالا بیارم که دیگه دو تا دونه گندمیتیم نخورم! ایشااله درد و بلاي شما بخوره تو ...اووووي... ! چی می گی؟!نیما ت به تو چخ! دارم تقاص تجاوز به حق دیگران رو پس می دم!تو این حرفا رو از كجا ياد گرفتي؟