«این روزها که می گذرد، هر روز / احساس می کنم که کسی در باد / فریاد می زند.
احساس می کنم که مرا / از عمق جاده های مه آلود / یک آشنای دور صدا می زند...»
روان بودیم این روزها. توی «نواب» دوست داشتنی که دیگر چند سالی است اسم «ایران» دوست داشتنی ترمان را دارد با خودش یدک می کشد. ...و من دوست داشته م همیشه این بخش را، که فرق دارد با همه ی جاها. استرس توش بیداد نمی کند انگار، آدم ها با هم حرف می زنند و تنها ابزار ارتباطی بین پزشک و بیمار، کلام است. کلامی که توی خیلی از رشته های دیگر، بی توجه به کلیشه ی همیشه پا بر جای «70-80% تشخیص بالینی در شرح حال نهفته است»، خیلی راحت نادیده انگاشته می شود. ...و من دوست دارم این سادگی و بی پیرایگی ارتباط را. دوست دارم این حس را که می شود به مدد کلمه هایی قشنگ و حساب شده، راه را به سوی بیمار و بیماری باز کرد. و به گمانم که روان پزشکی از معدود رشته هایی است که آدم تویش به یک توانایی ذاتی نیاز دارد برای بقا، بیش از هر چیز دیگری...
مورنینگ ریپورت امروز پرابلم سالوینگ بود. یعنی یکی از اساتید یا دانشجویان سال بالا یک کیس عجیبن غریبایی رو پیدا می کنند و بعد اطلاعات رو یکی یکی در قالب اسلاید های پاور پوینت میذارند وسط و بقیه هم سعی می کننند با یک عملیات کارآگاهی (!) مرحله به مرحله به تشخیص نزدیک تر بشنند! و برنده هم که خوب همون کسی است که تشخیص نهایی را زودتر پیدا کند دیگر!
توی این جور مورنینگ ریپورت ها، معمولن تمام اساتید و دانشجویان بخش داخلی هم جمع شون جمعه، منتها میزان اظهار نظر کردن هر کس رابطه ی کاملن مستقیمی داره با درجه ی اون فرد! مثلن ماها اصولن فقط با دهان باز تماشا می کنیم و هر از چند گاهی یه نظری از خودمون در می کنیم که اون رو هم فقط به بغل دستی مون اجازه مفیوض(!) شدن ازش رو می دیم! (به دلیل اعتماد به نفس بالا در برابر اساتید طبیعتن)
بخش بیماری های اعصابم این روزها، نورولوژی.
و از آن شب هایی است که یک حس تلخ دارد لحظه های آرام ساده ام را خط خطی می کند. دارم ام اس را می خوانم و هی عکس آن دخترک می آید توی ذهنم. 24-23 ساله، قد بلند، خوش هیکل، خوش پوش، سبزه، قشنگ، با دو تا چشم نافذ مهربان و زبانی که خیلی با نمک می گیرد آن وقت هایی که «س» را تلفظ می کند... و یک تلخی ای می آید و همان طور که حس آرام لحظه هایم را خط می زند، تصویر قشنگ دخترک را هم خدشه دار می کند.
توی میدون هفت تیر، کنج یک گوشه ی خلوت، جلوی در هتل مروارید، همیشه یه پیرمرد کوچیک که موهای یک دست سپیدی داشت می نشست. یه گمانم ناراحتی قلبی یا تنفسی داشت، چون بیشتر وقت ها ماسک زدنش رو فراموش نمی کرد. روی یه دونه صندلی تا شوی کوچیک می نشست و داد می زد: «حراجیه! حراجیه! 10 تومن!» و به ترازوی جلوی پاهاش اشاره می کرد...
سرش را از پنجره ی ماشین کرد بیرون. موها بلافاصله پشت سرش به رقص آمدند. تا دور دست نگاهش یک سو فقط درخت بود و درخت و درخت و یک سو آب و آب و آب. و میان شان فاصله ای از آسمان خا خوش کرده بود، آبی ای عمیق و یکدست. و یک جای خیلی دوری، توی آن آخرین نقطه ای که چشم هاش یاری می کرد دیدن شان را، همه ی رنگ ها، همه ی خطوط، همه ی زمین، آب و آسمان می رسیدند به هم. گم می شدند توی هم انگار و یکی می شدند، توی نقطه ای. آن قدر که دیگر، نه جنگلی بود، نه دریایی و نه آسمانی فاصله. نقطه ای بود انگار فقط. آخر دنیا. و باورش سخت بود تصور اینکه آن همه درختی که شاخه های انبوه و درخشان سبز شان پیچیده بود لای هم و دعوای شان شده بود انگار با هم سر نیم وجب جا و برگ های بازیگوش شان گرگم به هوا بازی می کردند لای شاخه ها، یکهو همه شان رد کرده باشند آسمان را و با آن همه روح جاری آب، توی یک نقطه جا شده باشند.
قبلن ها، آرزو هایم خیلی بزرگ بود. انگار که مثلن یک کوه عظیمی بود که برای رسیدن به آن بلند ترین قله اش می بایست که کلی کوه نوردی یاد بگیری و صبر و تحمل داشته باشی و خستگی ها و درد های راه را یاد بگیری که بپذیری. و همین دور بودن قله، توی ذهن من دست نایافتنی اش می کرد و چیزی که دست نایافتنی باشد و مرغ همسایه باشد، بد جور غاز می شود یکهو. و من چشم هام رو دوخته بودم روی آن قله و اصلن بر نمی داشتمش که می خواستم این دست نایافتنی را یک روز قشنگ بگیرمش توی دست های خودم!
دیروز پیش از آنکه دکتر امین بیاید، رفتم یک نگاهی بیندازم به بخش اطفال. اولین بارم بود کلن.
فکر کن که یک مشت فرشته را از روی ابرها جمع کرده باشند و خوابانده باشندشان توی تخت خواب های رنگی و فریب شان داده باشند یک جورهایی و زندانی کرده باشند شان میان آن همه رنگ دروغ. و بعد دیوار ها را رنگ آسمان و ابر زده باشند، مبادا که بال های نازک شان حس غربت کنند اینجا روی زمین و بخواهند که پر بزنند و بروند.
خیلی وقت است ندیده مت. نمی دانم کجایی یا چه می کنی اصلن. زنده ای حتا یا که نه...
می دانی، همه چیز از آن روزهای نحس شروع شد. یادت هست؟! همان روزها که قایم می شدی پشت تلفن های پشت سر هم و اس ام اس های مدام و بعد به هم می ریختی و اخم هات بدجور می رفت توی هم و می دیدیم که جلوی اشک ها را می گیری به زور و چیزی ازت بیرون نمی آید، بس که مغرور بودی. عادت کرده بودیم که دیگر نپرسیم ازت که کی هست اصلن. دایی ات بود گاهی. عمویت گاهی. داداش یکی از آنهایی که توی قلمچی پشتیبانش بودی گاهی تر. چه می دانم. یکی بود دیگر. یکی که شاید دایی ات بود، چون به ما ربطی نداشت که کس دیگری باشد.
می گوید کلمه هایت تکراری شده اند. حرف هایت رنگ عادت به خود گرفته اند. راست می گوید.
تمام دفترهایم شده است تکرار مکررات مدام! تمام زندگی ام تکرار چند حرف. واژه هایم بوی پوسیدگی می دهند، ذوقم را انگار جایی در گذر زمان جا گذاشته ام و جای خالی چیزی، حسی، کسی در قاب لحظه هایم غریبانه خودنمایی می کند. نبود واژه اصلن گویا قلبم را مچاله کرده است، بدجور!
دستم را که دراز می کنم تا خودکار رنگ و رو رفته ام را بردارم و برایت بنویسم، دلم تیر می کشد. و یک جایی توی اعماق درون و یا شاید هم درون اعماقم، یک جور ناخوشایندی زُق زِق می کند. و دلم که می شکند، هوای کوچه پس کوچه هایم طوفانی می شود و باد سرکشم خودش را می کوباند به پنجره ها و صدای زوزه هایش آدم های را می چپاند توی لونه های تنگ و تاریک شان.
هیچ وقت نخواستی بشناسی ام. فکر می کردی که دوستم داری و فریاد های ادعایت گوش آسمان را کر می کرد. یادت رفته بود که پشتوانه ی دوست داشتن شناخت است و دوست داشتن واقعی در عمل...!